تبليغاتX
عشق من در آئینه

گاهی اوقات حالت آنقدر بد است که حتی دلت نمی خواهد با کسی حرف بزنی....

گاهی اوقات دل شکسته ات را مرحمی نیست...

گاهی واقعا توقع چیزی را نداری و اتفاق می افتد.

انقدر که دلت می خواهد بیایی و اینجا بنویسی....

حرف هایم را برای خودم نگه دارم؟بسیار خب!

اما گوش کن! به تو مربوط نیست!

من همین گونه ام که می بینی! و واقعا دلم گرفته و حوصله ی هیچ موجود زنده ای را ندارم که بخواهد غر بزند! یا هی همه چیز را یاد آوری کند! چون من خیلی چیز ها را به یاد می آورم! و امروز دیگر نمی خواهم ادامه دهم به این یاد آموری ها ...درست است همه چیز آن طور نیست که من دوست دارم باشد و باز هم درست است که بی نهایت تنها هستم و در لحظات تنهاییم نزدیک ترین فرد به من دورترین فرد برایم است.............دورترین و بی نهایت دورترین...... شاید این تجربه که بودن با کسی باعث شود از خودت دورتر شوی برایت عجیب نباشد.....هی....هی....

فکرش را بکن...در این روزها.....هیچ چیزی در نیا پیدا نمی شود که حالم را خوب کند........و نه بودن در این مکان بی حاصل که به ظاهر علمی بیاموزیم! شاید اگر کمی تلاش کنم واقعا بتوانم چیزی بیاموزم!

چند وقت است که به شدت احساس تنهایی می کنم.....و از پی این تنهایی به دنبال جس دیگری می گردم در خودم و جز این چیزی نمی یابم که بخواهم خودم را دلداری بدهم......

انگار موجودی آمده و در من رخنه کرده! چون دیگر هیچ کاری شبیه به من نیست. و نه هیچ شباهتی نمی بینم! وامروز من نه حوصله ی نصیحت را دارم و نه حرف های بدیهی و مسلم! همه ی این ها را خودم می دانم و اگر روزی فردی به من گفت تنهایم به او نخواهم گفت که همه تنهایند و برایش نظریه پردازی فلسفی نخواهم کرد. سعی می کنم از تنهایی درش بیاورم ! خیلی ساده است نه؟؟؟ و یا حتی شاید اشکهایم سرازیر شود......

احساس می کنم این زندگی دیگر تاریخ مصرفش تمام شده و باید دورش انداخت!

پیش از این ها در چنین مواقعی می گفتم احساساتم را نو می کنم و مرمت می کردم همه چیز را. اما امروز ترجیح می دهم فرار کنم و کمی زمان بخرم برای خودم.

و زمان زیادی بگذارم برای مرمت قلبم. برای مرمت این زخم چرکین! که کسی باور نمی کند .....! البته دیگر نیازی به باوری کردن و نکردن ندارم . چون حتی آن زمانی که می باید هم تنها بودم  و حالا که دیگر همه ی موجودات مرا نا امید و من همه ی آن ها را نا امید کرده ام دیگر تنهایی کم ترین ستم است.

کاش حداقل یک دوستی داشتم که از بودن با او نمی ترسیدم و او نیز نمی ترسید از من. و کاش یک انسانی بود که ...............دلم را نمی شکست. مثل این ها که در برابرت با تو می خندند و در نهان با هم به تو می خندند!

کاش حداقل یک نفر بود در این دنیا. که بودنش سخت نبود.

از این ای کاش ها چیزی درست نمی شود.

تابستان که برسد می دانم چه کار کنم.

۱ماه دیگر مانده! تنها ۱ ماه دیگر!

و دیگر نخواهم دید این شهر ماتم زده را..........

و نخواهم شد محتاج کسانی که وقت می گیرند و فخر می فروشند. این دوست نماهای گدا صفت زشت و متکبر!

و تا آن زمان نوشتن را خواهم آموخت.

و شاید احساس کردن را.

و شاید اندیشیدن را.

و شاید زنده بودن را هم بخواهم بیاموزم.

به امید راه.

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 15:58 نويسنده پریسا |

من خوب نیستم.

تو خوبی؟



تو خوب نیستی.

شک  می کنم که منم خوبم یا نه.



من خوبم.

تو خوبی؟



اصلا چه فرقی داره من خوب باشم یا نه

تو خوب باشی یا نه

خوب یعنی چی؟


وقتی تو این دنیای زوار در رفته ی زشت و زیبا یه نفر پیدا نمیشه که به احوالات ما گوش جان بسپاره.....وقتی که همه به فکر اینن که به زور بهت بگن خوب باش... تا حالت خوب نیست به باد تازیانه بگیرنت..... وقتی خوب نبودن یه نقطه ضعفه......

وقتی حالم خوب نیست ترجیح می دم بگم مرسی خوبم. حتی اگه دروغ باشه!

حالا اگه می گفتم خوب نیستم مگه کلا چه فرقی داشت؟؟؟؟

.........

.............

یارو تو مترو از دوست دخترش می پرسه خوبی؟؟؟

می خواستم بزنم لهش کنم!


+ تاريخ شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 6:19 نويسنده پریسا |

 

هی......

میگن اصله یه درختو که بکاری میوه اش همونیه که درخت قبلی هم همونو داده!

از منم توقع بیشتر از اینو نمی شه داشت اسپاکی!

منم از همون اصله ام دیگه!

+ تاريخ سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 2:10 نويسنده پریسا |

اسپاکی.......این زندگی سگی ما دوومی نداره.

باید یه فکری به حالش بکنیم....

گلوم می سوزه....

بزار ساده بگم حالم داره بهم می خوره.....از این زندگی....

اما به هر حال همینه که هست....هیچی بهترش نمی کنه....

وای این تلفن لعنتی چقدر زنگ می خوره...... حالمو داره به هم می زنه.....

این خونه زیادی گرمه.......نفسم بر می گرده....

اسپاکی سرم درد می کنه.....

اسپاکی اصلا هر چی درد تو دنیاست مال من تو برو بگیر بخواب زیر باد کولر.....خب؟

و نه هیچ انگیزه ای.....

و همه و همه و همه شاد. و تو ناشاد

پس احتمال قوی مرض از توئه....

باید برم پیش این دکتره....

روانم مشکل داره...............

اسپی بیا اینجا....دستتو بده من....

بیا تا اون موقع چشمامونو ببندیم به روی این دنیای پست و حقیر.

 

+ تاريخ جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 17:33 نويسنده پریسا |

سلام...خوبی؟

بلاگی...

....

این روزها دائما چشمانم اشکالود است....حال دیدنم را ندارم....

بلاگی........

.................................................................هیچ خوشحالم نمی کند....

هیچ.

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 17:17 نويسنده پریسا |

سلام....

خوبی بلاگی؟

چه خبر؟

اوضاع خوبه؟

چرا انقدر ساکتی؟

.....

........

هی....ببین همه چی درست نمی شه! الکی به خودت امید بی جا نده!

هیچی درست نمی شه که هیچ داره بدترم می شه!

ببین....بلاگی.....

بیخیال شو دیگه!

اوکی؟

تازه اسپاکی هم موافقه! با اون چشمای براقش.....

راستی نمی دونم خبر داری یا نه من و اسپی اینجا موندگار شدیم....

تو هم انقدر توهم نزن و خودت رو اذیت نکن....به خاطر خودت می گم.

به جای این کارا بشین یه گوشه زندگی کن...

اهدافتو ترسیم کن!

این دنیا به کسی وفا نمی کنه....

یهو دیدی زد و مردی و هنوز داری انتظار روزی رو می کشی که هرگز نمیاد....

ببین رفیق!

بسه دیگه....این قدر امروز و فردا نکن. دیگه هیچوقت. به خاطر خودت می گم. به خاطر قلبت. به خاطر چشمات. به خاطر نفست که نمیاد....

رفیق... بابا بی خیال!

اصلا می دونی چیه کلا بی خیالا! جدی دارم بهت می گم... یکم این ساختار ها و قالب هایی که ساختی رو بشکن... یکم بی خیال شو...... بابااااااااااا هههههههههه

خوبه داری کم کم بی خیال می شی.....

بهش فکر نکن...

به کارهایی که نکردی فکر نکن....استرس نداشته باش انقدر...بابا مگه چی شده آخه؟؟؟؟؟ اصلا اگه تا آخر عمر کاری نکنی مگه چی می شه آخه؟؟؟؟؟؟نهایتا میمیری دیگه!!! چرا اینقدر پریشونی؟؟

می زنم خفت می کنماااا بسه دیگه.

حالمو انقدر خراب نکن.

بزار آدم وار زندگی کنم.

+ تاريخ شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 20:45 نويسنده پریسا |

نه اسپاکی فایده نداره اینجوری...به من این جوری نگاه نکن!

همه چی می شه که درست شه!

(حرف های تکراری......)

اسپاکی.....ببین... من بر میگردم!

به درون قاب عکس....کنار تو.

اسپاکی......... اسپاکی..... لطفا چشمهایت را به من ندوز.

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:8 نويسنده پریسا |

 

 آره اسپاکی

باور کن.....

                     حال  میده 4تا esse menthol  پشت سر هم...

از Captain black هم بیشتر فاز میده....

حلقه حلقه کنی بره بالا واسه خودش دود کنه....

تو هم نگاه کنی بهشون و هی بری پایین تر و پایین تر و اصلا سوزش گلوتو حس نکنی.....

بعدش احساس می کنی که چقدر راحت می تونی با مسائل کنار بیای...هه!

می تونی خودتو اون پایین قایم کنی ...ههههههه

می تونی چشماتو ببندی و بخوابی.....

آرومهه آرومهههه آروم.

آره اسپاکی.....

باور کن

+ تاريخ جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 16:52 نويسنده پریسا |

می نویسم....

شاید در دل..

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:51 نويسنده پریسا |

به زودی در این مکان مطلبی گذاشته می شود
+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 14:29 نويسنده پریسا |